اخرین نگاه
داشتم البوم های قدیمی را ورق می زدم که یکدفه چشمم روی یک عکس خیره موند .به یکباره موجی از غم به دلم هجوم اورد دردی در جانم پیچید و من را با خودش به ۴ سال پیش برد .روزهایی که هنوز طعم تلخ جدایی از خانوادم را نچشیده بودم.چه روزهایی بود هیچ وقت فکر نمی کردم لحظه های شیرین زندگی که تازه داشتم طعمش را می چشیدم اینطور به یک باره مثل سراب از من گزیزان بشود.
یه روز بارونی بود مثل امروز من و همسرم تصمیم گرفته بودیم که ان سال برای سال نو کنار خانواده همسرم باشیم. پدر مادر همسرم تنها در یک خانه قدیمی در یکی از شهر های گیلان زنگی می کردند.من انها را خیلی دوست داشتم از وقتی که من دختر نوجوانی بودم کمک های زیادی به من کرده بودند و من را مثل فرزندان خودشان دوست می داشتند تمام این سالها جای خانواده نداشته ام را برایم پر کرده بودند.اخر من از وقتی به خاطر می اورم در یک پرورشگاه در یکی از شهر های شمالی زندگی می کردم و در انچا تبدیل به دختر نوجوانی شدم نمی دانم بر سر خانواده ام چه امده و چرا من از یک چنین جایی سر در اوردم مسئولین پرورشگاه هم اطلاع چندانی نداشتند.
مادر همسرم جز خانم های خیری بود که ماهی یک بار به پرورشگاهی که من در ان بودم سر می زد و هیشه به من محبت می کرد اصلا اولین بار او بود که فهمید من در زمینه ادبیات به خصو ص داستان نویسی استعداد دارم و برای پرورش این استعداد کمک های بسیاری به من کرد
خلاصه قرار شد که ما صبح زود حرکت کنیم دو روز تا شروع سال جدید باقی مانده بود و شهر بسیار شلوغ بود و ما می خواستیم ساعتی حرکت کنیم که در ترافیک شهر زمان را از دست ندهیم.ساعت ۷ صبح بود که من اخرین وسیله ای را هم که می خواستیم با خود ببریم در ماشین گذاشتم و همسرم هم فرزند کوچکمان را که خواب بود با احتاط روی صندلی غقب گذاشت و کمربند گهواره اش را محکم بست
. بعد هر دو لبخندی از سر رضایت زدیم و سوار ماشین شدیم.هوا ابری بود و کم کم باران گرفت هر دو امیدوار بودیم تا قبل از خروج از شهر باران تمام بشود .این طوری رانندگی در جاده های پر پیچ واقعا دشوار می شد .نزدیکی های خروجی شهر از همسرم خواستم توقوف کند تا من برای فراز کوچکم کمی شیر تهیه کنم تا هنگامی که بیدار می شود گرسنه نماند.به اولین مغازه ای که رسیدیم توقف کردیم .جای پارک مناسبی پیدا نکردیم کناره های خیابان شلوغ بود جمعیت زیادی برای گذران تعطیلات قصد خروج از شهر را داشت.من به همسرم گفتم که در ماشین باقی بماند و خودم برای خرید پیاده شدم و از او خواستم کمی جلو تر منتظر من باشد چون جای بدی توقف کرده بود .ماشین ها با وجود باران سرعت زیادی داشتند در ماشین را بستم خواستم که دور بشوم که دیدم فراز بیدار شده و دارد به من با کنجکاوی نگاه می کند.برایش دست تکان دادم و دور شدم لبخند شیرین لبهایش را هنوز به وضوح می بینم و به جانم اتش می زند .
کمی در مغازه چرخیدم و چیزهایی را که نیاز داشتم تهیه کردم جلو صندوق ایستادم تا پول خرید هایم را حساب کنم.چیزهایی که در دست داشتم یکی یکی داشتم روی میز می گذاشتم که به یکباره صدای مهیبی چون پتک به جانم کوفته شد ترسیده بودم بطری شیر از دستم به زمین افتاد .بیرون مغازه همهمه ای بر پا شده بود صاحب مغازه گفت مهم نیست و بی توجه به شیرهایی که روی زمین پخش شده بود از مغازه خارچ شد.اما من توان حرکت نداشتم.اظطراب فرساینده ای به جانم چنگ می انداخت.
کمی به همان حال ماندم تا بالاخره جرات پیدا کردم و از مغازه خارج شدم.کمی بالا تر جمعیت زیادی جمع شده بودند و از اطراف هم همه دوان دوان می امدند .جایی که جمع شده بودند همان جایی بود که به همسرم گفتم به انتظار من بماند.نفسم به شماره افتاده بود.نفهمیدم خودم را چطور به میان جمعیت رساندم.اما چیزی که مقابلم بود همچون دیو سیاهی هستی ام را فرو بلعیده بود .
با فریاد خودم را به ماشین در هم خورد شده مان رساندم.مردم داشتند تلاش می کردند همسر و فرزندم را از ماشین خارج کنند.
شیشه های ماشین خرد شده بود .صدای ناله های بی رمق فراز را می شنیدم.دستم را از میان خرده شیشه ها داخل ماشین فرو بردم تا بیابمش سوزش زخم ها را حس می کردم اما در مقابل دردی که فرازم می کشید هیچ بود باید نجاتش می دادم .دستم به دستان کوچکش خورد امید در بطن جانم ریشه دوانید اما همین موقع عده ای به سراغم امدند و من را از ماشین دور کردند دیوانه وار فریاد می زدم و می خواستم به کنار فرزندم باز گردم اما چنان دست و پایم را گرفته بودند که قدرت حرکت نداشتم.از من می خواستند ارام باشم تا ماشین های امداد برسند اما نمی توانستم انجا بمانم و شاهد درد کشیدن همسرم و فراز کوچکم باشم .لحظه ها برایم چون گذر قرن بود.
با التماس و تمنا خواستم به کنار ماشین بروم با هر جان کندنی بود خودم را به کنار ماشین رساندم.
همسرم را از ماشین خارج کرده بودند بالای سرش رفتم صورتش غرق در خون بود .دستانش را در دست گرفتم.هیچ نمی توانستم بگویم اشک لحظه ای امانم نمی داد.می خواست چیزی بگوید اما نمی توانست.سرم را به کنار دهان خون الودش بردم به سختی هجا ها از گلویش خارج می شد.با تمام توان فریاد زدم .پس کجاست این امبولانس التماس می کردم کسی به فریادم برسد اما بی فایده بود. همسرم لبخندی به من زد و اهسته گفت نمی خواستم تنها باشی و برای همیشه چشمانش را بست.و برای همیشه ان لبخند بارانی و خون الود در عمق جانم باقی ماند.
مدتی بی توان کنارش نشسته بودم همه چیز برایم همچون کابوس بود زمان هم پاهایش ناتوان از حرکت شده بود .رکود همه چیز را در خود گرفته بود.
بالاخره ماشین امداد از راه رسید ابتدا به سراغ فرازم که به سختی مردم توانسته بودند از ماشین خارجش کنند رفتند و بعد به سراغ من و همسرم امدند.ما را سوار امبولانس کردند و امبولانس راهش را از میان ازدحام مردم باز کرد و سفیر کشان به راه افتاد.کودکم بیهوش مقابلم روی تخت افتاده بود.و هر لحظه وضعش بحرانی تر می شد.میدیدم که پزشک اورژانس چه تلاشی می کند .
سرعت ماشین کم شده بود و من وحشت زده اطراف را نگاه می کردم.در اثر بارندگی ترافیک سنگینی ایجاد شده بود و مردم بی توجه به صدای امبولانس مدام حرکت را سخت تر می کردند.
صدای امبولانس همچون سفیر نیستی همه جا پیچیده بود بعد از ساعتی بالاخره به بیمارستان رسیدیم.فرازم را به سرعت به اتاق عمل بردند.و من در پشت درها به انتظار.انتظاری کشدار که گویی تمامی نداشت.
بالاخره دکتر از اتاق خارج شد و برایم پیام مرگی دوباره اورد.و من دیگر هیچ نفهمیدم.ماه ها در شوک از دست دادن عزیزانم در بیمارستان بستری بودم.
بعد ها فهمیدم اگر امبولانس فقط کمی زودتر رسیده بود من این چنین سوگوار عزیزانم نمی شدم.افسوس که هنگام مصیبت همدیگر را فراموش می کنیم و ساحت مقدس انسانیت را این چنین به سخره می گیریم.
نوشته شده توسط سارا وفایی در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 ساعت 1 بعد از ظهر |
لینک ثابت |